تبليغاتX
نقطه ی توخالی

نقطه ی توخالی

 

هر جا را نگاه می کنم ،مرگ می بینم ،مرگ لحظه ها ،مرگ برگ ها ،مرگ یادها ،مرگ صدا ها ،مرگ صدا ،مرگ زبان ....

نمی دانم زندگی در بین این همه جنازه ی متعفن کوری می خواهد ؟ کری می خواهد ؟چه می خواهد ؟

گاهی فکر می کنم باید همه ی این مرده ها را در یک جعبه گذاشت و زندگی کرد ،اما جعبه ای به آن بزرگی جایی باقی نمی گذارد.

آدم می ماند که انتظار چه را بکشد.

 

+ نوشته شده در  جمعه یکم آبان 1388ساعت 0:23  توسط مکتوب  | 

 

ای همه خاک زمین داغ شده

قصه ی بیداری ما بر آب شده

گل های خشک شده بر بادند

قلب های چسبیده در شیشه

بخشیده شده ،بخشش نشده

آن شیشه ی پر ز عشق

خرج وفاداری یک خواب شده

شعر چسبیده به کاغذ  یاد

حتی در پس  گرفتنش

زمزمه ی راه شده

کاغذ شطرنجیش پر ز

دو حرف  یاد شده

من ما خواست

او  ......

گریزی نیست

می گریزم از همه چیز

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم شهریور 1388ساعت 0:48  توسط مکتوب  | 

 

صبح امروز نه یعنی صبح دیروز مثل همیشه بود ، به هیچ خاصی ای بی یادی .دیروز روزی بود مثل هر روز گاهی اشتباه فکر می کنیم مثل دیروز .

دیگر تنها معجزه نیست که در ساحلی دیگر خانه ساخته هر چیز دیگری هم  چون معجزه سفر کرده .آنقدر خنده دار است که آدم گریه اش می گیرد .

من نمی دانم این اراجیف را که گفته که هر آن چه فکرش در درون است جایی در آن بیرون لعنتی وجود دارد یا موجودیت  خواهد یافت ، بی شک دیوانه ای بیش نبوده .وگرنه آن همه کجا خاک شده است ؟ حال آن همه به درک ، چیزهای عادی کجا رفته اند ؟

هر که شما را به گدایی آن چه حقتان است فرا می خواند یا احمق است یا ارباب صفتی که درس گدایی را میان وارثان مصیبت پخش می کند مبادا یادشان بیاید مصیبت از کجا آمده .

من که عروسک کوکی نیستم ،چند وقت به چند وقت کوک شوم ،بایستم و دوباره و دوباره .فکر نمی کنم شباهتی به ضبط یا همان پخش صوت هم داشته باشم که هر چند وقت یک آهنگ را پخش کند برای شنونده که تنها آن روز بداند و تا پخش دیگر همه را جمع کند در یک چاله و دفنشان کند.

شاید شباهت هایی به خط منقطع داشته باشم که از یک طرف به طرف دیگر آن پر از فاصله های تهی است اگر این تهی ها بیشتر شود پس فایده خط متقاطع چیست مگر قرار نیست جایی مرا قطع کند بین این تهی ها تا تهی گردند و خط کامل شود ؟

دیروز .

 

+ نوشته شده در  شنبه دهم مرداد 1388ساعت 0:46  توسط مکتوب  | 

 

پسری در بند است

دختری در خون است

ای همه چشمهایتان کور شده

این خون است ، این اشک است

حرفِ ناکامی نیست

این خون است

سزایِ سکوت از کی مرگ است ؟

ای همه دل هایتان در گودال

خون را جز به خون کی  شستند؟

قتل را جز قتل کی سزاست؟

ای همه قلب هایتان پر ز ریا

این نَفَس ِ یک نفس است

این روح خداست

تا به کی خدا کشی ؟

ای همه فکر هاتان خالی ِ  یاد خدا

خدایی هم هست

فردایی هم هست

و تاریخ تکرار یست

ای همه غافلان از عدل زمین

دیروزی هم بود

صدامی هم بود

کاش بیدار می شدید.

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم تیر 1388ساعت 11:5  توسط مکتوب  | 

 

خانه ام ویران است

بوی خون می آید

هفته ای خوابیده

هفته ای می میرد

خانه ام ویران است

درد بی فریادی

در فضا می ماند

 صدای ترس است

این زمینی  خونی

 سنگ فرش های  خشکیده

خشم و نفرت

ترس و تَق تَق

خانه ام آباد باد

دشمنش در خاک باد

 

+ نوشته شده در  شنبه سی ام خرداد 1388ساعت 11:28  توسط مکتوب  | 

 

آسمان و خورشید و ابر

افسانه ی رنگین کمان

من درخت بودم حتی به نام

تو هوا بودی

درختِ هوایی شدم

هم پیمان با خاک و آب

به جز آن نتوانم

ریشه در خاک دارم

تو که آزادی به هر کجا

ای هوای بی هوا

من که پای در بندم

نه که با بخت در جنگم

گاه که  می آیی می بینم

گاهم که می روی می بویم

نه که تو ، خاک و آب هم

جز من که درخت ِ دردمندم

 در آروزی یک قدم

تا پای مرگم !

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم فروردین 1388ساعت 18:38  توسط مکتوب  | 

 

گفتم سال جدید رو بی تکلف شروع کنم ، یه نوشته ی عادی ، یه درد دل ، یه چیزی که وقتی چند سال دیگه برگشتم بخونمش بدونم چه خبر بوده .

یه سال دیگم گذشت ، به پشت که نگاه می کنم یه سری خطای تو هم تو هم می بینم ، فکرش رو که می کنم واضح می شه ، چه قدر اتفاق !

چه چیزای بدی که نباید انجام می شد و انجام شد ، چه چیزای خوبی که باید انجام می شد و نشد.خب زندگی همینه دیگه ، سال بعدم که میام نگاه می کنم حتما همینه ، اما خب میشه یه کم متعادلش کرد لااقل .

هر سال جدیدی که می خواد شروع شه من بر می گردم به خیلی قبل وقتی بچه بودم ، هر سال دلم برای اون بچه تنگ میشه . چه قدر آدم تغییر می کنه !

همه ی دوستام چه قدر زندگیشون تغییر کرده . همه ی خوش شانسی ها و بد شانسی ها به هم چسبیدن اما فعلا بد شانسیا واضح تر ِ . هیچ وقت فکر نمی کردم یکی از همین بچه هایی که با هم می خندیدیم و مسخره بازی در می آوردیم زندگیش اینجوری بشه ، نمی دونم همه چیز رو باید تقصیر شانس بذاریم یا نه ؟

طلاق گرفته بود ، می گفت نه به خاطر این که برای سومین سال متوالی  کادوی سالگرد ازدواج نگرفته ، می گفت چون دیگه تحمل تحقیر شدن رو نداره . من ۱۰۰ درصد بهش حق دادم با این که می دونم چیز مطلقی وجود نداره اما نمی دونم این رو باید تقصیر شانس انداخت ؟

دلم برای تک تک دوستام تنگ شده از مهد کودک تا دانشگاه ، نمی دونم چی کار می کنن ، صورتاشون رو می بینم با همون خنده های بچه گانه دوست داشتنی . هیچ وقت به این فکر نکرده بودم که یه روز ما هم بزرگ می شیم !

هر سال نوشته های قدیمم رو می خونم از راهنمایی ، باید خنده دار باشن اما بیشتر آدم رو به گریه میندازن .

حالا می خوام یه مروری به امسال داشته باشم برای فردایی که یه روز امروز میشه!

 

مهمترین آدم سال : تو !

مهربون ترین آدمای سال : پدر و مادرم

بهترین دوست سال : نفیسه

بهترین مسافرت سال : شمال

بدترین اتفاق سال : انتظار

بدترین روز سال : ۲۵ بهمن

مهمترین روز سال : ۹ مرداد

آزار دهنده  ترین جمله سال : برای تو هم مثل همه بوده تو چیزی کمتر از بقیه نخواستی .

دوست داشتنی  ترین جمله سال : حالا پررو نشی ها اما منم ۲-۳ بار گریه کردم .

دوست داشتنی ترین آدم سال : حالا پررو نشی ها اما تو

پیام اخلاقی سال : شاید هیچ چیز به اندازه گرفتن کادوی بی مناسبت آدم رو خوشحال نکنه اما مطمئنا هیچ چیز به اندازه نگرفتن کادو به خاطر یه مناسبت خاص آدم رو ناراحت نمی کنه!

دیگه بقیه موارد بهترین و بدترین و ... را باید سانسور کنم (به خاطر پاره ای ملاحظات سیاسی!!!!) جدی نگیرید !!!

امیدوارم سال جدید برای همه سالی پر از خوشی و آرامش باشه ، مخصوصا برای دوستام.

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387ساعت 13:41  توسط مکتوب  | 

 

این چنین حجم سیاه

آن چنان بی عار است

که نه من ، نه که تو ، نه که ما

آسمان را دگر آبی خواهیم دید؟

نه که تو ، نه که من ، نه که ما

تنهائیم

بسته راه همه کس

نه خدایی ، نه صدایی ، نه امیدی

بلبلان آواز قفس می خوانند

چه خوش اند !

خورده اند آزادی را با دو حبه ارزن

یا که جو

خاطره ای می خواند

دیگری می راند

اشک در چشمت

گاه می خنداند ،گاه می گریاند

خنده ام از شادیست ؟

گریه ام از هر چیز !

آری ، این جا همه تنهایند

همه می گریند

و تو آن جا چون ما

من نمی دانم

آرزوی هر ساله را می خوانم

و نمی دانم عبور خواهد کرد

رد ِ خورشید بالای سر خسته ی ما؟

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم اسفند 1387ساعت 19:38  توسط مکتوب  | 

 

سکون و سیاهی هر دو س دارند ، شب ش دارد ، شش ش دارد .

همه چیز را در هم آمیختیم یک آ یا که ا نصیبمان نشد . پرده ها را امروز شستند  ، آسمان چه تمیز شد!

نمی دانم ها را چلاندم، آویزان کردم تا خشک شوند ، سفت شدند مثل دیروزشان .

پوستِ کلفت هم زبری را می فهمد . خستگی را می داند .

نمی دانم آدم که دلسرد می شود چه چیزها درون دلش یخ می زند .دلگرم که می شود چه می شود؟

من نمی دانم اگر تمام ن ها را نخواهم ، نخواستن  را چه گونه بخواهم ؟

شاید تمام م ها بهتر باشد با کمی ب که بخواهم .

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم اسفند 1387ساعت 1:16  توسط مکتوب  | 

 

تنهایی را جایی خواهی یافت

چشمانت را ببند

آسمان خالی ِ باد است

چشمانت را خورشید خواهد سوزاند

ای یگانه پرست

خوش آمدی یا که نه

چشمانت را دیگر ببند

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم دی 1387ساعت 0:5  توسط مکتوب  |