تبليغاتX
نقطه ی توخالی

نقطه ی توخالی


سٌر می خورد سایه ام 

از سَر ایمان نور

حرف ایمان می شود

خنده ام در جوی ِخون

تار می بافد در سرم

کرده است قصد دلم

دست دنیا بر سرش

چنگ آدم بر دلش

جنس شیشه گشته است

خسته از سنگ و سکوت

فکر دریا کرده است

طاق باز خوابیدن

در صحرای نور

تار می بافد در دلم

کرده است قصد سرم!


+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1391ساعت 0:49  توسط مکتوب  | 



ناله های دم به دم

بر در و دیوار شهر

عشق و عادت

خشم و نفرت

گم شدن در جلد حرف

مهر کشتن سر به سر

در خیالم سیمانی شده

دل هایمان یا استکانی

گشته است چشمانشان

محبت ، افسانه ای ، چون اژدها

افسوس باید خورد بر این قصه ها!


+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم اسفند 1390ساعت 0:53  توسط مکتوب  | 

گاهی آن قدر این سکوت عذابم می دهد که آرزو می کنم کاش کر به دنیا می آمدم.


+ نوشته شده در  سه شنبه نهم اسفند 1390ساعت 0:33  توسط مکتوب  | 


چکه می کند روزی

از پشت همین سر ٍ سوزن ها

قطره قطره می ریزد

روزی این قصر و آن قیصر ها



+ نوشته شده در  سه شنبه نهم اسفند 1390ساعت 0:28  توسط مکتوب  | 


ما هر روز در قصد روز دیگری، هر روز تکرار و تکرار. اندیشه صدای خرد شده ی دیوار است. شسته می شویم در ثانیه ای ، خواب می شویم در ساعتی و باقی را مردگی می کنیم. خسته ، شکسته و پایمال در حسرت آغاز یک پایان.

دیر شده است ، دیر می شود و ما درجا می زنیم در تردمیل زمان ، عرق می ریزیم و هر روز نحیف تر می شویم. دکمه ی پایانی نیست، تقصیر ما هم نیست ، قصد ساختش هم افسانه ی بد فرجامی بوده است که ما را باز می دارد از هر ساختی. دیگر خیالی هم نیست که خوش باشد ، تنها پا می زنیم مبادا سر بخورد و هر آن چه نساخته ایم خرد شود در مکثی. می خواهم بایستم ، سر بخورم ، مرده یا زنده باقی را راه بروم. اما ما هر روز در قصد روز دیگری هستیم.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم بهمن 1390ساعت 21:7  توسط مکتوب  | 


این روزها شبیه غریقی هستم که تمام روز را دست و پا می زنم و در انتهای روز در ساحلی آرام بیدار می شوم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم آذر 1390ساعت 2:31  توسط مکتوب  | 

پاییز را یادم است  ، فصل دل بستن برگ ها بر خاک  ، فصل بریدن دل از درختان بی صدا ، آن زمان که خشک  شوی در بی اعتنایی خاک.

پاییز دیگریست، فصل باور نکردن خاک بی اعتنا، فصل رد شدن از خاطرات نارنجی و نگاه برگ از بالای درخت کاج بر خاک بی وفا.


+ نوشته شده در  یکشنبه سوم مهر 1390ساعت 22:9  توسط مکتوب  | 


  آن لحظه ی گم شده ام 

در تلاطم های این دشت پیر

از تمام "ها" های روی زمین

 آ ن چسبیده به تن ام

چه خوب می دانم

نه فردا روز دیگری است

که من  در  آرزوی  نبودن ها

نه دیروز می شود 

 اندیشه ی درس فرداها

نه خاک می شوی تا

گریه ی آخری بر تنت کنم

نه هوشیار می شوم

تا که امروز را پیدا کنم

می روم تا زنگ آخر

تا که لحظه از پا بیفتد

تا که دنیا از من ببرد!









+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم خرداد 1390ساعت 16:41  توسط مکتوب  | 



زمین خونین

هوا سنگین

همه غمگین

صدا هم مرده ای

در کشتگان است

حقارت هم کفن

بر زندگان است

سحر دیدن را

فکری محال است  

یا که صبر دیگر

فعلی حرام است

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم خرداد 1390ساعت 16:50  توسط مکتوب  | 


من از رد نور

بر سایه ی دیوار

از سایه ی سیاه ابهام

بر زندگی پیچیده در خیال

من از این روزها

از این شب ها

از خود از خدا از خورشید

از هر چه خواستنی است

می ترسم!


+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1390ساعت 17:40  توسط مکتوب  |