ما هر روز در قصد روز دیگری، هر روز تکرار و تکرار. اندیشه صدای خرد شده ی دیوار است. شسته می شویم در ثانیه ای ، خواب می شویم در ساعتی و باقی را مردگی می کنیم. خسته ، شکسته و پایمال در حسرت آغاز یک پایان.
دیر شده است ، دیر می شود و ما درجا می زنیم در تردمیل زمان ، عرق می ریزیم و هر روز نحیف تر می شویم. دکمه ی پایانی نیست، تقصیر ما هم نیست ، قصد ساختش هم افسانه ی بد فرجامی بوده است که ما را باز می دارد از هر ساختی. دیگر خیالی هم نیست که خوش باشد ، تنها پا می زنیم مبادا سر بخورد و هر آن چه نساخته ایم خرد شود در مکثی. می خواهم بایستم ، سر بخورم ، مرده یا زنده باقی را راه بروم. اما ما هر روز در قصد روز دیگری هستیم.
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم بهمن 1390ساعت 21:7  توسط مکتوب
|
